حسام الدینحسام الدین، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

نی نی دردسر

بی نام....

مامان که شدم.. برای پسرم یه عروسک مسخرم وبهش میگم اگه ازون خوب مراقبت کنی جایزه یه ماشینه....!!! بهش یادمیدم مسئول عروسکیه که انتخاب کرده حالاکه انتخابش کرده بایدبهترین صاحب دنیاباشه یادش میدم مسئول انتخابش باشه.....به پای انتخابش بمونه آخه دوست ندارم مثل مردای امروز باشه...همه زندگی شونومیزارن یه ماشین بخرن اونوقت منتظرن تاجایزش یه عالمه عروسک باشه... که یکی براش بخنده....یکی گریه کنه....یکی برقصه.....یکی هم مادر خانوادش بشه ولی هیچ وقت یادنمی گیره ازشون مراقبت کنه .....اگه قول داد سر قولش بمونه... بهش یادمیدم یا یه بازی روشروع نکنه یااگه شروع کرد  مسئولیت کاراشوقبول کنه.......جانزنه.......کم نیاره...... خ...
14 ارديبهشت 1393

اولین روزمادر....

مادرم کودکانه دوستت دارم کودکانه محتاج مهرت ... من برای آغوش پر مهرت همیشه کودکم دست منو ول نکن که من هنوز هم بدون تو زمین میخورم ... ... تبلور عشق روزت مبارک ... معذرت ميخواهیم فيثاغورس چراکه مادرسخت ترين معادلات است! معذرت ميخواهیم نيوتن چراکه راز جاذبه مادراست! معذرت ميخواهیم أديسون چراكه مادر اولين چراغ زندگي است! معذرت ميخواهم مجنون  چرا كه فقط مادر عشق است! از همه معذرت ميخواهیم ؛ چرا كه هر چقدر دوستتان داشته باشیم،هرگز و هيچگاه آن گونه كه مادرمان را دوست داریم دوستتان نخواهیم داشت ،زيرا او زني است كه وجودش ديگر هيچ گاه تكرار نخواهد شد ... ممنونیم مادر از اينكه هستی   ...
14 ارديبهشت 1393

روزتون مبارک پدروپدربزرگ جون....

سلام بابایی. خوبی باباجونی؟ اینقدر برامون مهم بود که یه طور درست حسابی امروز رو بهت تبریک بگیم که همه اش فکر کردیم و آخرم به نتیجه نرسیدیم.   بی نهایت دوست داریم تکیه گاه محکم ما و امید زندگی             از همین جا هم حسام امروز رو به پدربزرگای خیلی خیلی عزیز و عمو های مهربون ودایی یکی یدونه اش و پسرخاله های دوست داشتنیش تبریک می گه.                                  ضمناً از اینکه تبریک خشک...
11 ارديبهشت 1393

اولین روزمادر....

امسال اولین سالیه که روز مادر رو بهم تبریک گفتند.حس خیلی خوبیه . باور کردنش خیلی سخته که  به این سرعت یه چیزایی عوض شده . نمیدونم چی بنویسم که منظورمو بفهمی . ایشالله بزرگ که شدی و بابا شدی اولین سالی که روز پدر رو بهت تبریک گفتند حس منو تا حدودی میفهمی. قربون جیغات برم که امروز پدرمو در آورد .اولین غلت کامل رو امروز (یکشنبه 93/1/31 ) زدی .خیلی خوشحال شدم چون بزرگ شدنت رو احساس کردم .از صبح امروز مشغول غدا پختن و تمیزکاری بودم .چون واسه شام مهمون داشتیم.مهمونها واسه دیدن تو اومده بودند عزیزم.تو  هم تا میتونستی شیطونی کردی .خیلی خسته شدم و وقت زیادی برات نداشتم .فکر کنم واسه همین لج کردی و بر عکس همیشه توی بغل بابایی خوابیدی ....
11 ارديبهشت 1393

آقاحسام دامادشد.......

بعد از اولین غلتت وقتی بابایی اومد خونه تصمیم گرفتیم زودتر ختنه ات کنیم . من هم که همیشه این پیشنهاد رو می دادم یه دفعه ای غافلگیر شدم و با ترس و لرز گفتم باشه .دوشنبه(93/1/19 ) ساعت 10صبح به مطب دکتر قرنجیک رفتیم . تا ساعت 12 دیگه همه چی تموم شده بود و اومده بودیم خونه .  . خیلی گریه کردی عزیزم و ما بخاطر گریه هات خیلی دلمون شکست و ناراحت شدیم . اما چاره ای نبود . بایست تحمل می کردی.بیشتر گریه ات واسه این بود که پات بسته بود و تو عادت نداری توی محدودیت قرار بگیری .  کوچولوتر هم بودی نمیزاشتی قنداقت کنم.هر چقدر هم شربتهای خواب اور بهت دادیم روت تاثیر نداشت.خدا رو شکر تا آخر شب دردت خیلی کم شد و تا صبح خوابیدی .امرو...
11 ارديبهشت 1393

گریه بابایی برای قندعسل....

پسر قشنگم امروز بابایی بعداز اومدن ازپیش عموجون شما روبغل گرفت وخیلی گریه کرد قضیه ازاین قراره که یه خانواده تصادف میکنن که یه بچه شش ماهه پسرداشت وپدره که حالش بهتربود بچه روبغل گرفته وسمت اورژانس به راه افتاد نرسیده به اورژانس پاهای پدره شل میشه و بابایی شما تنهاکاری که میتونست بکنه بچه روازبغل باباش گرفت تا از دست باباهه نیوفته آره مامانی اون نی نی توبغل بابایی ازگوشش خون میاد وقتی پرستارا میگیرن تا بهش رسیدگی کنن میگن که اون فوت کردش وبابایی شوکه میه میگه یه لحظه بیادشما افتادش وگفت اگه زبونم لال بجای اون بچه شمابودی ماالان باید بدون شما چیکار میکردیم؟؟ بابایی خیلی صحبت کردم که اره عزیزم سرنوشت هرکسی د...
25 فروردين 1393

شیرینی شش ماهگی...

این روزا حسام جون در کنار جذابیت و تو دل برو بودنی که صد چندان شده  حال مامان محدثشو رو بدجور میگیره    آخه بهونه گیر شده اونم نه تو خونه و در موقع بازی با اسباب بازی هاش و دیدن شبکه پویا  که دارم تموم تلاشمو میکنم خودم سرگرمش کنم تا دیدن تلویزیون اما انگار فایده نداره. داشتم میگفتم تو خونه آرومه و زیاد بهونه گیر نیست اما تا بفهمه که ما قصد داریم بریم بیرون .وای وای    یه حال گیری اساسی واسه مامانش داره و همون موقع یا  گل پسر خوابش میاد یا گرسنه اش میشه خلاصه بهمون نیاز پیدا میکنه و وحشت ناک ترش لباس پوشیدنشه که نه میزاره خودشو خوشتیپ کنم نه مامان و بابا و با داد و ...
25 فروردين 1393

پاپ کورن کاراملی رنگی رنگی....

  آماده کردن پاپ کورن معمولی 10 دقیقه بیشتر طول نمی کشد، ولی در کل برای درست کردن پاپ کورن های رنگی یک ساعت باید وقت بگذارید تا برای 12 نفر پاپ کورن سرو کنید. آماده کردن پاپ کورن معمولی 10 دقیقه بیشتر طول نمی کشد، ولی در کل برای درست کردن پاپ کورن های رنگی یک ساعت باید وقت بگذارید تا برای 12 نفر پاپ کورن سرو کنید. می توانید این پاپ کورن ها را به چند رنگ تهیه کنید و آنها را در شیشه هایی بریزید و در گوشه ای از آشپزخانه قرار دهید و در مهمانی ها این اسنک خوش ظاهر و خوشمزه را فوراً برای مهمانان سرو کنید. این اسنک قطعاً توجه کودکان را بلافاصله جلب می کند.  مواد لازم: •    12 فنجان پاپ کورن آم...
24 فروردين 1393

دلنوشته باباجون براقندعسل.....

از وقتی کودکم به دنیا آمده بود حس ششمم فعال شده بود دیگه با هر صدای گریه ای از کودکم متوجه میشدم که گرسنه شده یا باید پوشکش عوض شود و یا دل درد است و... متوجه شده بودم که بعد از اینکه شیر می خورد باید آروغ بزند به همین خاطر یکی از کارهای من این شده بود که پس از شیرخوردن روی دستم به شکم بخوابانمش آرام آرام به پشتش بزنم تا هوای داخل معده اش از دهان خارج شود و آرام بگیرد.بعضی از مواقع این عمل کودک (آروغ زدن)خیلی زمان می برد و من همچنان قدم می زدم و آهسته به پشتش می زدم تا زمانی که صدای آروغش را بشنوم.(الحق باید اعتراف کنم در آن زمان هیچ صدایی دلنشین تر از این صدا نبود)البته این حس دلنشین روز اول تولدش هم به سراغم آمده بود. زمانی که پرس...
15 فروردين 1393