گریه بابایی برای قندعسل....
پسر قشنگم
امروز بابایی بعداز اومدن ازپیش عموجون شما روبغل گرفت وخیلی گریه کرد

قضیه ازاین قراره که یه خانواده تصادف میکنن که یه بچه شش ماهه پسرداشت وپدره که حالش بهتربود بچه روبغل گرفته وسمت اورژانس به راه افتاد

نرسیده به اورژانس پاهای پدره شل میشه و بابایی شما تنهاکاری که میتونست بکنه بچه روازبغل باباش گرفت تا از دست باباهه نیوفته
![]()
آره مامانی اون نی نی توبغل بابایی ازگوشش خون میاد وقتی پرستارا میگیرن تا بهش رسیدگی کنن میگن که اون فوت کردش وبابایی شوکه میه میگه یه لحظه بیادشما افتادش وگفت اگه زبونم لال بجای اون بچه شمابودی ماالان باید بدون شما چیکار میکردیم؟؟

بابایی خیلی صحبت کردم که اره عزیزم سرنوشت هرکسی دست خداست هرکسی چه زودچه دیر میمیره...هرکی تقدیری داره اما بابایی فقط وفقط گریه کرد تاخوابید ماهم مزاحمش نمیشیم تا یه خورده آروم بشه وبرای اون پدرمادر ازخدابمیخوایم بهشون صبرعنایت کنه؟؟


گریه بابایی برای قندعسل....
