حسام الدینحسام الدین، تا این لحظه: 13 سال و 1 روز سن داره

نی نی دردسر

شعر آقامورچه....

اتل متل یه مورچه قدم میزد توکوچه                                               اومد یه کفش ولگرد پای اونو لگد کرد مورچه پا شکسته راه نمیره نشسته با برگی پاشو بسته نمی تونه کار کنه دونه ها رو بار کنه مورچه جونم تو ماهی عیب نداره سیاهی خوب بشه پات الهی ...
1 فروردين 1393

مسافرماه مهر.....

روز 30مهر سال 1392 وقتی هزاران شهاب به سمت زمین هجوم می اوردن،ازخودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟وقتی که به دنیا اومدی فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمین را با گامهای مهربونش نئازش کرده تا سفرش رو از خودش تا خدا شروع کنه اون مسافر تو بودی حسام عزیزم حسام مامان شما قرار بود 26 مهر به این دنیای زمینی قدم بزارین،ولی تصمیم گرفتی زودتر بیای پیش من و بابایی،ما لحظه شماری میکردیم تا روی ماهتو ببینیم. شبی که قرار بود فردا صبحش به دنیا بیای، منم از چند روز جلوتر ساک شما رو بسته بودم وخونه رو تمیز کردم وبا بابابی برای اینکه شما سلامت بیای تو این دنیا کلی دعا کردیم.وبابایی دستشو رو شکم...
1 فروردين 1393

شعرهای کودکانه قندعسل.....

    پاییزه٬پاییزه٬برگ درخت میریزه   هواشده کمی سرد روی زمین پر از برگ   ابر سیاه و سفید رو آسمون و پوشید   دسته دسته کلاغا میرن به سوی باغا   همه میگن به یک بار قار و قار و قار وقار     لی لی لی لی حوضک ٬جو جو اومد آب بخوره افتاد تو حوضک یکی گفت بریم دزدی٬یکی گفت چی بدزدیم٬ یکی گفت تشت طلا٬یکی گفت واااای جواب خدا رو کی میده٬یکی گفت من من کله گنده٬من من کله گنده یادت میاد اون روزا بستنی داشتیم.....بستنی مون شیرین بود مشتری داشتیم....         &nb...
1 فروردين 1393

آغازی دوباره.....

    یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ..        یَا مُدَبِّرَ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ..        یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ..        حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَالِ..       سال نو همگی مبارک..ایشالا اتفاقای قشنگ تو زندگی همتون بیفته..       ...
1 فروردين 1393

اولین نوروز باقندعسل....

سلام گلم عیدت مبارک امروز بافرارسیدن نوروز  1392/12/29شمادرساعت20/34 دقیقه به همراه من و بابایی سال رو تحویل کردی ..واز باباجون عیدی گرفتی راستی شماروبردیم آتلیه وازت عکسای نازی گرفتیم که بعدا توی وبلاگت میذاریم....بعد سال نو رفتیم خونه آقاجون اینا... همه بودن ازعموها گرفته تا عمه جون جون..... راستی از آقاجون و عزیز هم عیدی گرفتی ... شام خوردیم بعدرفتیم خونه اون یکی آقاجون که اونجا خاله حدیثه و داداش امیرمحمد و دایی و زندایی جون هم بودن که عیدی زیادی جمع کردی بعد سه تایی اومدیم خونه آقاجون تا به عزیز کمک کنیم چون دست تنهابود بازم عیدت مبارک نفس ...
1 فروردين 1393

5ماهگی.....

پسرکم 5 ماهه شد..........5 ماهه که خدا معجزشو برام فرستاده و فرشته آسمونی من زمینی شده ولی ذره ای از بوی بهشتی که با خودش آورده کم نشده و هر لحظه از جای جای خونمون بوی بهشت حس میشه 5 ماهه که هر لحظه دارم لبخند خدا رو میبینم و حس میکنم و هر ثانیه عاشق تر از قبل این لبخند رو به آغوش میکشم............دلبرکم،حسام  من امیدوارم همونطور که با خودت شادی رو به این خونه آوردی همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه ...
19 اسفند 1392

اولین دیدار......

امروز رفتم سونوگرافی جواب مثبت بود جنین تشکیل شده قلب کوچولو و نانازشم ضربان داشت خدا جونم ممنونتم خدا جونم شکرت به خاطر این هدیه ی عزیزی که بهم دادی خدا جونم بازم شکرت ...
19 اسفند 1392

اول باسم الله.....

سلام به همگی امروز ۲۳ دی ماه هست من و همسر عزیزم تصمیم گرفتیم که از امروز این وبلاگ رو برا  نی نی نانازمون بسازیم و تمام خاطرات و اتفاقات شیرین رو براش بنویسیم و وقتی که بزرگ شد بدیم بقیشو خودش بنویسه البته اگه دوست داشت . من و شوهرم تو محل کارمون با هم آشنا شدیم 88/1/23با هم عقد کردیم 91/6/31هم عروسی گرفتیمو رفتیم سر خونه زندگیمون امیدوارم خدا به همه یه نی نی ناز بده به ماهم بده ..آمین ...
19 اسفند 1392