مسافرماه مهر.....
روز 30مهر سال 1392 وقتی هزاران شهاب به سمت زمین هجوم می اوردن،ازخودم پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟وقتی که به دنیا اومدی فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمین را با گامهای مهربونش نئازش کرده تا سفرش رو از خودش تا خدا شروع کنه
اون مسافر تو بودی حسام عزیزم
حسام مامان شما قرار بود 26 مهر به این دنیای زمینی قدم بزارین،ولی تصمیم گرفتی زودتر بیای پیش من و بابایی،ما لحظه شماری میکردیم تا روی ماهتو ببینیم.
شبی که قرار بود فردا صبحش به دنیا بیای،
منم از چند روز جلوتر ساک شما رو بسته بودم وخونه رو تمیز کردم وبا بابابی برای اینکه شما سلامت بیای تو این دنیا کلی دعا کردیم.وبابایی دستشو رو شکم من گذاشته بود و شمارو حس میکرد چون من بستنی خورده بودم و کلی تکون میخوردی.
فردا صبح ناشتا با عزیزوبابایی رفتیم بیمازستان امام تا دکتر نظری شمارو به دنیا بیاره.من خیلی استرس داشتم بابایی سعی می کرد حرفهای خنده دار بزته تا جو رو تغییر بده.
وقتی به دنیا اومدی تورو پیشم آوردن ومن خیلی خوشحال بودم تونستم عشقمو بغل کنم.وشما حدوداً3 روز تو بیمارستان بودی شما سلامت بیرون اومدی توپسر قوی هستی از همن نوزادی خودتو به ما نشون دادی.عاشقتم



مسافرماه مهر.....
